داستانکده

دلم تنگ شده است

برای صدایش

برای مراقب خودت باش گفتنش

برای وقت هایی که اسمش را صدا میزدم و جان دلم گفتن هایش به من جان میداد...

دلم تنگ شده است

برای چشمهایش

برای وقت هایی که آنقدر محو چشمانش میشدم

که حواسم از اطراف و تمام دنیا پرت میشد...

دلم تنگ شده است

برای دستهایش

برای آن دست هایی که هیچوقت رازش را نفهمیدم

 که گرفتنش در چله زمستان به تمام وجودت گرما میداد...

دلم برای تمام وجودش لک زده است...

دلتنگی کشیده ای بفهمی من چه میگویم؟؟؟

امیرعلی_اسدی


داستانکده

مشخصات

یک روز پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابونی عبور میکردند جلوی ویترین یک مغازه ایستادند.

دختر:وای چه پالتوی زیبایی

پسر:عزیزم بیا بریم تو بپوش بیبن دوست داری؟

وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش امده

پسر:ببخشید قیمت این پالتو چه قد است؟

فروشنده:360تومان

پسر :باشه میخرمش

دختر اروم میگه ولی تو این همه پول رو از کجا میاری؟

پسر:پس انداز یک سالمه نگران نباش

چشمان دختر ازشدت خوشحالی برق میزند

دختر ولی توخیلی برای جمع اوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقتو بخری

پسر جوان روبه دختر برمیگرده :مهم نیس عزیزم مهم اینکه تو شاد باشی برای خرید گیتار میتونم یک ساله دیگه صبر کنم.

بعداز خرید پالتو هردونه روانه پارک میشوند

پسر: عزیزم منو دوس داری؟

دختر :اره

پسر:چه قد

دختر :خیلی

پسر:یعنی به غیر از من هیچکس دیگه رو دوس نداری و نداشتی؟

دختر :معلومه نه

یک فالگیر به انها نزدیک میشه به دختر میگه دستتو بده فالت بگیرم و دسته دختر رو میگیره

فالگیر:بخته بلندی داری و زندگی خوبی داری و اینده ای درخشان عاشقی عاشق

چشمان پسر جوان از شدت خوش حالی برق میزند

فالگیر:عاشقه یه پسره جوان وقدبلند با موهای مشکی و چشمان ابی

دخترناگهان دست و پایش را گم میکند

پسر وا میرود

دختر دستش را از دست فالگیر بیرون میکشد

چشمان پسر پر از اشک میشود

روبه دختر می ایستد و میگوید:او را میشناسم همین الان از او یک پالتو خریدم

دختر سرش را پایین می اندازد

پسر: تو ان پالتو رو نمیخواستی فقط میخواستی اورا ببینی

ماهر روز از ان مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از انجا چیزی میخواستی

چه قدرساده بودم که نفهمیدم چرا با من این کارو کردی چرا؟

دختر اروم ازکنارش عبور کرد او حتی پالتوی مورد علاقه اش رو هم با خود نبرد


داستانکده

مشخصات

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس

لبانش می لرزید

گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر

- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم

بغضش ترکید

قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا

چکید روی گونه اش

- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....

صدایش می لرزید

- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟

گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید


داستانکده

مشخصات

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟


هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و...


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

...



داستانکده

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل

دانلود فایل بهترین کتب اندرویدی علوم پزشکی جواب بازی Digiheart باربری و اتوبار پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان گردشگری کیش فروش تعمیر و ارتقای فلزیاب amirbndsun مطالب پزشکی